رفتیم داخل حیاط دارالشفا، اون حوض بزرگ وسطش رو که دیدی، گفتی: «بابا دریا؟!» گفتم آره بابا این دریاس، اما کوچیکه. نگاه کن توش حتی ماهی هم داره. دو تا ماهی قرمز توی اون سرما داشتن شنا می کردن.
چطوری دختر؟ این روزا منو کمتر می بینی، بهت خوش می گذره؟ می بینم که دیگه بزرگ شدی و از ش.ا.ش و گل در اومدی و هر وقت دستشویی داری می گی و کلی پیش رفت دیگه... آهان شعر می خونی، قشنگ با آهنگ. چند شب پیش خونه عمه اینا به مامانی گفتی:«مامانی، خدا، پایین» (مامانی تو رو خدا بیا پایین (خونه ی خودمون)) همه از تعجب دهنشون باز مونده بود. این روزا اینقدر اصلا وقت نمی کنم سرمو بخارونم چه برسه توی وبلاگت بنویسم. الان هم یه هو زد به سرم و قید خواب رو زدم و اومدم این جا. بذار ببینم عکس جدید چی داری بذارم اینجا...

بابایی ریحانه ج ی ش داری دخترم؟
ریحانه می خوابی بری دستشویی ج ی ش کنی؟
ریحانه ج ی ش کجا؟
دخترم خانومه اگه ج ی شش رو بگه براش آدامس عسلی می خرم.
ریحون بابا ج ی ش نکنی توی شلوارت ها!
ریحان پاشو بریم ج ی ش کن و الا می ندازمت توی کوچه گربه ها بخورنت ها!
ریحانه ج ی ش داری؟
ریحانه ج ی ش کردی توی شلوارت؟!!!
آخه بی عقل، چند بار بهت بگیم ج ی ش تو دستشویی؟!
وقتی که برای چند ثانیه فرمون موتور رو می سپرم به دست های کوچیک و قشنگت و دستای بزرگ و زخمت من مشغول سفت کردن موهای تو، داخل گل سرت می شن. نری توی باقالی ها دخترم؟


تو خجالت نمی کشی یک ماهه وبلاگت آپ نشده؟ حالا من چند وقت درگیر بودم تو نباید خودت بیای وبلاگتو آپ کنی؟ تنبل خان!
از وقتی که عمه اینا اومدن و تو طبقه ی بالاییمون ساکن شدن، یک جای سالم نمیشه توی صورت تو پیدا کرد. هیچ وقت نیست که صورتت زخم نباشه. بس که یک سره با محمد جواد درگیر میشی و اون هم صورتت رو چنگ می ندازه. یادم باشه فردا به عمه بگم ناخون های محمد جواد رو از ته بگیره.
یکی از وسیله های دفاعیت در مقابل محمد جواد، جیغ کشیدنه. جیغی می کشی که بلندیش باعث میشه گوش من برای لحظاتی سوت بکشه. حتی خودت هم گاهی قبل از این که شروع کنی به جیغ، انگشت هات رو میذاری توی گوشات تا خودت اذیت نشی بعد با قدرت تمام جیغ می کشی. خیلی صحنه ی جالبیه. منم همیشه وقتی جیغ می کشی دعوات می کنم و می گم این جیغا رو نکش، پرده ی گوشت پاره می شه، من دختر کر نمی خوام.
نورپردازی این عکست چقدر قشنگه نه؟

یه ساعت پیش اومدی بالشت رو گذاشتی کنار صندلیم و دراز کشیدی که بخوابی. دستت یه پلاستیک بود که روسریت رو گذاشته بودی توش. ازت پرسیدم ریحانه این چیه دستت. گفتی روسری. گفتم خوب برای چی گذاشتیش توی دستت و برای چی گرفتیش دستت اصلا. فقط چند بار کلمه ی روسری رو تکرار کردی. حتی موقعی هم که داشت خوابت می برد حاضر نبودی که اون پلاستیک رو بذاری کنار و مدام توی دستت بود. چند دقیقه گذشت و دیدم که خوابت برده. برداشمت بردم گذاشتم توی اتاق خواب. بعد برگشتم اومدم توی اتاقم و دیدم که اون پلاستیک هنوز اونجاس. یه لحظه حس احترام شدیدی به احساسی که نسبت بهش داشتی پیدا کردم. خیلی برام مهم شد که حتما برش دارم و ببرم بذارم توی اتاق خواب کنارت. با این که توش هیچی نبود. فقط یه روسری. با این که صبح اگه بیدار می شدی هرگز دنبالش نمی گشتی. اما حس عجیبی بهم می گفت حتما باید این کارو بکنم.
مامان دیروز موهات رو کوتاه کرد. خیلی خوشگل شدی با مدل موی جدیدت.
