تبليغاتX
ریحانه - خطِ زمان

ریحانه - خطِ زمان

اختس

پنج شنبه صبح مامان با دوستاش قرار گذاشتن که برن استخر، واسه همین ظهر که اومدم خونه، دیدم مایو تنته. بچه جون جمعه قراره بری استخر، از الان مایو تنت کردی؟ تا همین امروز ظهر که بالاخره رفتی استخر، توی خونه مایو تنت بود. مدام توی خونه یا جلیقه ی نجاتت رو هی تنت می کردی و در می آوردی یا هی سوار این اردک بادیه میشدی و خودت رو توی آب تصور می کردی. خلاصه ما رو بیچاره کردی اینقدر اختس اختس کردی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 18:5  توسط بابا  | 

نه انگشتی

دیروز اومدی توی اتاقم یه کارایی کردی بعد رفتی توی حال، مامان هم توی حال خوابیده بود، یه هو صدای داد و فریادت بلند شد و شروع کردی به گریه کردن، انگار که دستت رو تا آرنج فرو کرده باشی توی پریز برق، پریدم توی حال ببینم چه خبرته، شدید گریه می کردی و انگشت اشاره ت رو تکون می دادی به این علامت که پشیمونی از اشتباهی که کردی و ازم می خواستی که باهات برخورد نکنم. هم گریه می کردی به خاطر اتفاقی که افتاده بود و من هنوز نمی دونستم چیه و هم نگرانی از این که من دعوات نکنم. بعد از کلی صحبت و کش و قوس معلوم شد که وقتی اومدی توی اتاقم قوطی چسب قطره ای رو که هنوز توش چسب بود از توی سطل آشغال برداشتی و بردی توی حال ریختی روی دست و پات. روی دستات رو یه لایه از چسب پوشونده بود و هی می گفتی که دستات دارن می سوزن و هم این که ریخته بود روی پات و چند تا از انگشتای پات به هم چسبیده بودن. وسط اون اوضاع من و مامان خنده مون گرفته بود از قیافه ی دو تا انگشتای پات که قدر جالب به هم چسبیده بودن و انگار که از مادرزاد به هم چسبیده بودن. چه مشقتی کشید مامان تا انگشت هات رو از هم منفک کرد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1390ساعت 23:39  توسط بابا  | 

دل دریایی

امروز بعد از ظهر دو تایی داشتیم از کنار حرم رد می شدیم. یه صحن جدید دارن می سازن برای حرم. کفش رو سنگ فرش کردن. سنگ ها تمیز بودن و آسمون توی اون ها به خوبی منعکس بود. چشمت که افتاد بهشون، برگشتی گفتی: «بابا دریا؟!»

رفتیم داخل حیاط دارالشفا، اون حوض بزرگ وسطش رو که دیدی، گفتی: «بابا دریا؟!» گفتم آره بابا این دریاس، اما کوچیکه. نگاه کن توش حتی ماهی هم داره. دو تا ماهی قرمز توی اون سرما داشتن شنا می کردن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 18:5  توسط بابا  | 

اولین قسم

چطوری دختر؟ این روزا منو کمتر می بینی، بهت خوش می گذره؟ می بینم که دیگه بزرگ شدی و از ش.ا.ش و گل در اومدی و هر وقت دستشویی داری می گی و کلی پیش رفت دیگه... آهان شعر می خونی، قشنگ با آهنگ. چند شب پیش خونه عمه اینا به مامانی گفتی:«مامانی، خدا، پایین» (مامانی تو رو خدا بیا پایین (خونه ی خودمون)) همه از تعجب دهنشون باز مونده بود. این روزا اینقدر اصلا وقت نمی کنم سرمو بخارونم چه برسه توی وبلاگت بنویسم. الان هم یه هو زد به سرم و قید خواب رو زدم و اومدم این جا. بذار ببینم عکس جدید چی داری بذارم اینجا...

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1390ساعت 2:1  توسط بابا  | 

از ش ا ش و گل در اومدن

ریحانه بریم دستشویی؟

بابایی ریحانه ج ی ش داری دخترم؟

ریحانه می خوابی بری دستشویی ج ی ش کنی؟

ریحانه ج ی ش کجا؟

دخترم خانومه اگه ج ی شش رو بگه براش آدامس عسلی می خرم.

ریحون بابا ج ی ش نکنی توی شلوارت ها!

ریحان پاشو بریم ج ی ش کن و الا می ندازمت توی کوچه گربه ها بخورنت ها!

ریحانه ج ی ش داری؟

ریحانه ج ی ش کردی توی شلوارت؟!!!

آخه بی عقل، چند بار بهت بگیم ج ی ش تو دستشویی؟!

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 23:7  توسط بابا  | 

قیمت عکس تو

امروز از یه جایی زنگ زدن و گفتن آقا ما می خوایم سر رسید چاپ کنیم و برای صفحه اولش یکی از عکسای شما رو انتخاب کردیم. گفتم کدوم؟ گفتن همون عکسی که اسمش «بخند عزیزم، بخند»ه. گفتم آهان عکس دخترم. بعد ازم قیمتش رو پرسیدن. یه ذره فکر کردم. یه مبلغی رو گفتم بهشون، ولی روی اون عکس هیچ قیمتی نذاشتم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1390ساعت 2:36  توسط بابا  | 

بخند عزیزم، بخند

وقتی که برای چند ثانیه فرمون موتور رو می سپرم به دست های کوچیک و قشنگت و دستای بزرگ و زخمت من مشغول سفت کردن موهای تو، داخل گل سرت می شن. نری توی باقالی ها دخترم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 9:10  توسط بابا  | 

صلوات

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 3:30  توسط بابا  | 

تنبل خان

تو خجالت نمی کشی یک ماهه وبلاگت آپ نشده؟ حالا من چند وقت درگیر بودم تو نباید خودت بیای وبلاگتو آپ کنی؟ تنبل خان!

از وقتی که عمه اینا اومدن و تو طبقه ی بالاییمون ساکن شدن، یک جای سالم نمیشه توی صورت تو پیدا کرد. هیچ وقت نیست که صورتت زخم نباشه. بس که یک سره با محمد جواد درگیر میشی و اون هم صورتت رو چنگ می ندازه. یادم باشه فردا به عمه بگم ناخون های محمد جواد رو از ته بگیره.

یکی از وسیله های دفاعیت در مقابل محمد جواد، جیغ کشیدنه. جیغی می کشی که بلندیش باعث میشه گوش من برای لحظاتی سوت بکشه. حتی خودت هم گاهی قبل از این که شروع کنی به جیغ، انگشت هات رو میذاری توی گوشات تا خودت اذیت نشی بعد با قدرت تمام جیغ می کشی. خیلی صحنه ی جالبیه. منم همیشه وقتی جیغ می کشی دعوات می کنم و می گم این جیغا رو نکش، پرده ی گوشت پاره می شه، من دختر کر نمی خوام.

نورپردازی این عکست چقدر قشنگه نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 2:3  توسط بابا  | 

احترام به احساست

یه ساعت پیش اومدی بالشت رو گذاشتی کنار صندلیم و دراز کشیدی که بخوابی. دستت یه پلاستیک بود که روسریت رو گذاشته بودی توش. ازت پرسیدم ریحانه این چیه دستت. گفتی روسری. گفتم خوب برای چی گذاشتیش توی دستت و برای چی گرفتیش دستت اصلا. فقط چند بار کلمه ی روسری رو تکرار کردی. حتی موقعی هم که داشت خوابت می برد حاضر نبودی که اون پلاستیک رو بذاری کنار و مدام توی دستت بود. چند دقیقه گذشت و دیدم که خوابت برده. برداشمت بردم گذاشتم توی اتاق خواب. بعد برگشتم اومدم توی اتاقم و دیدم که اون پلاستیک هنوز اونجاس. یه لحظه حس احترام شدیدی به احساسی که نسبت بهش داشتی پیدا کردم. خیلی برام مهم شد که حتما برش دارم و ببرم بذارم توی اتاق خواب کنارت. با این که توش هیچی نبود. فقط یه روسری. با این که صبح اگه بیدار می شدی هرگز دنبالش نمی گشتی. اما حس عجیبی بهم می گفت حتما باید این کارو بکنم.

مامان دیروز موهات رو کوتاه کرد. خیلی خوشگل شدی با مدل موی جدیدت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 3:47  توسط بابا  |