تبليغاتX
ریحانه - خطِ زمان

ریحانه - خطِ زمان

من اینجا تو اونجا

الان توی پادگانم. ساعت 10 و15 دقیقه ی شبه. چند دقیقه قبلش داشتم تلفنی باهات حرف میزدم. موقعی که داشتم بات صحبت می کردم داشتم به چراغای شهر قم که از این فاصله به خوبی دیده میشن نگاه می کردم. پلکامو کمی به هم فشار میدادم تا نور چراغ ها تبدیل به بوکه های رویایی من بشن و بعد توی اون ها چهره و حالات صورتت رو موقع صحبت کردن با من تصور میکردم. درست انگار که پیشت باشم یا تو پیش من. حضورت رو خیلی نزدیک حس می کردم. دلت برام تنگ شده بود. داشتی گریه می کردی و می گفتی که میخوای بیای پیشم.

بعد از این که باهات صحبت کردم، یک ساعت بعدش مامان زنگ زد و گفت ریحانه از اون موقع تا حالا داره گریه می کنه. رفته بالا و به عمو باقر گفته که منو ببر پیش بابام. بعدش هم تو و مامان و عمه و امیرحسین و محمد جواد و عمو باقر با هم دیگه بلند شدید اومدید پادگان ملاقات من. ساعت یازده دوازده شب بود که رسیدید. چه کیفی داشت دیدنتون توی اون شرایط. چقدر بازی کردید همون دم در پادگان. یکی دو ساعت اونجا بودید و بعدش برگشتید خونه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 22:21  توسط بابا  | 

له له ام، داغونم!

جمعه صبح از شدت هق هق گریه از خواب بیدار شدم. تمام صورتم خیس اشک بود. توی خواب غیر از ریحون یه بچه ی دیگه داشتم. بچه م توی بغلم بود. اما ریحون، نبود. انگار مدت ها بود که گم شده بود. هی به عکسش روی دیوار نگار می کردم و غم کهنه ی فراغش تو وجودم فوران می کرد و هی زار زار گریه می کردم. زار زار. اون بنده خدا توی کلاه قرمزی هی می گفت له له ام، داغونم و ما می خندیدیم. اما پریشب من توی خواب واقعا له له بودم. حتی موقع تعریف کردن خوابم برای همسرم، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر گریه. خوابم رو واسه ریحون هم به سبکی که متوجه بشه تعریف کردم. از دیروز تا حالا هی میاد بغلم، منو می بوسه و میگه «بابا من گم نیشم تو گریه نیکنی...» دیروز هی واسه دوستاییم که بچه دار نمی شن، از ته قلبم دعا کردم. از خدا خواستم این عشق رو به همه ی اون ها بده. عشقی که خیلی سنگینه و گاهی داغون کننده.

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 13:30  توسط بابا  | 

سه ساله شدی

چند روز پیش، تولدت بود. سه سالت تموم شد و رفتی توی چهار سالگی. کاش می شد با این برنامه ی نورتون گوست یه بک آپ از الانگی هات بگیرم.

بعضی وقت ها میای یه چیزی می پرسی یا کلا یه چیزی بهت می گیم، بعد تو می گی «چی؟» بعد ما دوباره توضیح می دیم، تو دوباره می گی  «چی؟»  بعد ما صد بار دیگه تکرار می کنیم حرفمون رو، تو باز می گی «چی؟» اینقدر ادامه می دی که آخرش بهت می گیم «کوفت و چی...»

جدیدا هم یاد گرفتی هر چی بهت می گیم میگی «چرا؟» به تو چه آخه. تو سرت تو کار خودت باشه. هر چی بهت می گن بگو چشم :))

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 3:51  توسط بابا  | 

اختس

پنج شنبه صبح مامان با دوستاش قرار گذاشتن که برن استخر، واسه همین ظهر که اومدم خونه، دیدم مایو تنته. بچه جون جمعه قراره بری استخر، از الان مایو تنت کردی؟ تا همین امروز ظهر که بالاخره رفتی استخر، توی خونه مایو تنت بود. مدام توی خونه یا جلیقه ی نجاتت رو هی تنت می کردی و در می آوردی یا هی سوار این اردک بادیه میشدی و خودت رو توی آب تصور می کردی. خلاصه ما رو بیچاره کردی اینقدر اختس اختس کردی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 18:5  توسط بابا  | 

نه انگشتی

دیروز اومدی توی اتاقم یه کارایی کردی بعد رفتی توی حال، مامان هم توی حال خوابیده بود، یه هو صدای داد و فریادت بلند شد و شروع کردی به گریه کردن، انگار که دستت رو تا آرنج فرو کرده باشی توی پریز برق، پریدم توی حال ببینم چه خبرته، شدید گریه می کردی و انگشت اشاره ت رو تکون می دادی به این علامت که پشیمونی از اشتباهی که کردی و ازم می خواستی که باهات برخورد نکنم. هم گریه می کردی به خاطر اتفاقی که افتاده بود و من هنوز نمی دونستم چیه و هم نگرانی از این که من دعوات نکنم. بعد از کلی صحبت و کش و قوس معلوم شد که وقتی اومدی توی اتاقم قوطی چسب قطره ای رو که هنوز توش چسب بود از توی سطل آشغال برداشتی و بردی توی حال ریختی روی دست و پات. روی دستات رو یه لایه از چسب پوشونده بود و هی می گفتی که دستات دارن می سوزن و هم این که ریخته بود روی پات و چند تا از انگشتای پات به هم چسبیده بودن. وسط اون اوضاع من و مامان خنده مون گرفته بود از قیافه ی دو تا انگشتای پات که قدر جالب به هم چسبیده بودن و انگار که از مادرزاد به هم چسبیده بودن. چه مشقتی کشید مامان تا انگشت هات رو از هم منفک کرد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1390ساعت 23:39  توسط بابا  | 

دل دریایی

امروز بعد از ظهر دو تایی داشتیم از کنار حرم رد می شدیم. یه صحن جدید دارن می سازن برای حرم. کفش رو سنگ فرش کردن. سنگ ها تمیز بودن و آسمون توی اون ها به خوبی منعکس بود. چشمت که افتاد بهشون، برگشتی گفتی: «بابا دریا؟!»

رفتیم داخل حیاط دارالشفا، اون حوض بزرگ وسطش رو که دیدی، گفتی: «بابا دریا؟!» گفتم آره بابا این دریاس، اما کوچیکه. نگاه کن توش حتی ماهی هم داره. دو تا ماهی قرمز توی اون سرما داشتن شنا می کردن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 18:5  توسط بابا  | 

اولین قسم

چطوری دختر؟ این روزا منو کمتر می بینی، بهت خوش می گذره؟ می بینم که دیگه بزرگ شدی و از ش.ا.ش و گل در اومدی و هر وقت دستشویی داری می گی و کلی پیش رفت دیگه... آهان شعر می خونی، قشنگ با آهنگ. چند شب پیش خونه عمه اینا به مامانی گفتی:«مامانی، خدا، پایین» (مامانی تو رو خدا بیا پایین (خونه ی خودمون)) همه از تعجب دهنشون باز مونده بود. این روزا اینقدر اصلا وقت نمی کنم سرمو بخارونم چه برسه توی وبلاگت بنویسم. الان هم یه هو زد به سرم و قید خواب رو زدم و اومدم این جا. بذار ببینم عکس جدید چی داری بذارم اینجا...

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1390ساعت 2:1  توسط بابا  | 

از ش ا ش و گل در اومدن

ریحانه بریم دستشویی؟

بابایی ریحانه ج ی ش داری دخترم؟

ریحانه می خوابی بری دستشویی ج ی ش کنی؟

ریحانه ج ی ش کجا؟

دخترم خانومه اگه ج ی شش رو بگه براش آدامس عسلی می خرم.

ریحون بابا ج ی ش نکنی توی شلوارت ها!

ریحان پاشو بریم ج ی ش کن و الا می ندازمت توی کوچه گربه ها بخورنت ها!

ریحانه ج ی ش داری؟

ریحانه ج ی ش کردی توی شلوارت؟!!!

آخه بی عقل، چند بار بهت بگیم ج ی ش تو دستشویی؟!

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 23:7  توسط بابا  | 

قیمت عکس تو

امروز از یه جایی زنگ زدن و گفتن آقا ما می خوایم سر رسید چاپ کنیم و برای صفحه اولش یکی از عکسای شما رو انتخاب کردیم. گفتم کدوم؟ گفتن همون عکسی که اسمش «بخند عزیزم، بخند»ه. گفتم آهان عکس دخترم. بعد ازم قیمتش رو پرسیدن. یه ذره فکر کردم. یه مبلغی رو گفتم بهشون، ولی روی اون عکس هیچ قیمتی نذاشتم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1390ساعت 2:36  توسط بابا  | 

بخند عزیزم، بخند

وقتی که برای چند ثانیه فرمون موتور رو می سپرم به دست های کوچیک و قشنگت و دستای بزرگ و زخمت من مشغول سفت کردن موهای تو، داخل گل سرت می شن. نری توی باقالی ها دخترم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 9:10  توسط بابا  |